

هیچ کودکی
به هم کلاسی هایش نشان نخواهد داد
عکس های خندان و رنگی ما را !
هیچ شاعری
به ذهن شعرهایش نخواهد سپرد
نام های کوتاه و سادهی ما را !
حالا
برف میبارد
روی همه ی جاده های بهاری
تا در صدای نشستن اش
من بی تو راه بروم ..
سکون تو ماند
از سفر
سر ریز از نگاه من
از عشق
من ماندم
خیس از باد !
و ماه
و برف
و بوی تو …

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 13:7  توسط ¤ سوگند ¤
|


سر بلند نمی کنم
که شرم ،
جاری ام می کند ...
و خدا !
که چند قدم آن طرف تر
نگاهم می کند هنوز هم ...
هنوز هم !...



كجاست سجاده ام ؟

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 16:36  توسط ¤ سوگند ¤
|

این کشتی
مرا به دور دستها می برد
مرا به دور دستی می برد
که در آن خاطرات محو می شوند
خاطرات مردمی که نگران زندگی
و مرگ من هستند
نور ستاره
من به تعقیب نور ستاره ها
می روم
و نور ستاره ها را تعقیب می کنم
تا روز آخر زندگی ام
فرا رسد
نمی دانم آیا ارزشش را دارد ؟
تو را کنارم می خواهم
فقط کنارم
بگذار باقی ارواح مشتعل را
پس برانیم
و به تمام آن روح های سرگردان
خیانت کنیم
و همه آنها را به کشتن دهیم
تا زندگی را دوباره حس کنیم
من هرگز اجازه نمی دهم از من دور شوی
دور نشو
و در کنارم محو نشو
هرگز محو نشو
و از زندگی ام بیرون نرو
چاه های سیاه
و الهامات آسمانی
.
.
.
تو را کنارم می خواهم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 15:56  توسط ¤ سوگند ¤
|


تو مرا می فهمی
من تو را می خواهم
و همین ساده ترین قصه انسان است
تو مرا می خوانی
من تو را
ناب ترین شعر زمان می دانم
و تو هم
می دانی...
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 23:27  توسط ¤ سوگند ¤
|

و عشق را می بینم و در آن معنا می شوم ،
صدای قدم های توست ،
که نزدیک و نزدیک تر می شوند...
و عشق گرمای نفس های من عاشق است ،
روی گونه های خیس تو !...
عشق صدای فاصله هاست !!...
عشق نگاه خیره و عاشق من است در دور دست ها ،
و عشق دستان یخ زده من است ،
ما بین انگشتان گرم و مهربان توست...
عشق تامل تمام این دل تنگی هاست...
تحمل بی تو بودن هاست!
و تو را دوست تر از جان داشتن هاست ،
و عشق صدای ِ فاصله هاسـت!!!

+ نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 16:28  توسط ¤ سوگند ¤
|


وقتی دورت پر است از نیلوفرهای پـرپـر ،
خوابهای بی رویـا و آینه های بی قـاب ...
وقتی از همیشه بیشتر به او محتاجی
نـابـاورانه او را در کنارت نمی بینی...
فکر می کردی دست در دست او
خنده کنان به آن سوی نرده های آسمان
خواهی رفت و دامنت را از بوسه و نور پر خواهی کرد...
هنوز پیراهن خوشبختی را کا مل بر تن نکرده بودی
هنوز ترانه های عاشقی را تا آخر با او زمزمه نکرده بودی...
همیشه این گونه بوده است...
او که برای همیشه می رود آنقدر تنها می شوی
که نـام روزها را فراموش می کنی...
از عقربه های ساعت می گریزی
و هیچ فرشته ای به خوابت نمی آیـد...
احساس می کنی به دره ای
تهی از باران و درخت سقوط کرده ای...
احساس می کنی کلمات لال شده اند ،
پل ها فرو ریخته اند ، دست ها یخ کرده اند ،
و پــــروانه ها سوخته اند...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 16:41  توسط ¤ سوگند ¤
|


چقدر به آرامش دستانت محتاجم
و به گرمايي كه با حضور تو ، تمام وجودم را فرا مي گيرد
چه كودكانه دوستت دارم
و چه مشتاقانه به انتظارت مي نشينم
ستاره دنباله دارم
افسوس كه دوري، دوري از من
وقتي شبها چشمهايم را با ياد تو مي بندم
تو را با تمامي وجودم احساس مي كنم
و گاه با حسرت به خود مي گويم
كاش اين رويا به واقعيت مي پيوست
ديگر از پا افتاده ام
ناي راه رفتن ندارم
هر لحظه كه مي
گذرد احساس مي كنم دورتر مي شوي
آرامش وجودم! كمي آرامتر برو
تا بتوانم با پاهاي زخمي به تو برسم
كاش مي
دانستي!
كه چقدر دلم هواي با تو بودن كرده...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 12:48  توسط ¤ سوگند ¤
|